
نقش هایی را که بر این چرخ مینـــا می زننداهــل دل داند، نه از بهـــــر تماشــا می زنندسلطنت با فقر، در چشم حقیقت جو یکی استمـــــــــردم آزاده بر ایــــــن قیـــــدها، پا می زنندعیب جویی های حاسد، قــــدر ما را نشكندساده لوحان، خشت بر امــواج دریا می زننددر شگفت از جلوه ی ما گر نباشند از چه رونان خود را می خورند و حرف مــا را می زنندپنــــــدی از من بشنو و دل بر ثنــاگویان مبندلوتیان خوشه چین، طبلی به صحرا می زنندشمع ها باشند و روشن در سرای دیگراندر بســـاط باربد، چنگ نکیســـــا می زنندعــزتی از...
ادامه مطلب